یادداشت «سعید شیرزاد» در دومین سالگرد شهادت زانیار و لقمان مرادی

سعید شیرزاد زندانی سیاسی سابق که در زندان رجایی شهر با زانیار و لقمان مرادی هم بند بوده است، به بهانۀ فرارسیدن دومین سالگرد اعدام سبعانۀ این دو جوان مبارز کورد توسط رژیم جمهوری اسلامی ایران یادداشتی در توئیتر خود منتشر کرده است.

***

دو سال شد؛ دو سال از تلخترین روز زندگی ام که تلخی اش تا به همیشه همچو آتشی در وجودم خواهد ماند. از چهارشنبه ۱۴ تا شنبه ۱۷ شهریور و اینکه در آن سه روز لعنتی بر ما چه گذشت را هرگز نتوان بر کاغذ نوشت، چرا که از طرفی ترس و نگرانی و از طرفی دیگر دلخوش به اینکه اتفاقی نخواهد افتاد. ولی چیدن پازل ها کنار یکدیگر چیز دیگری را نشان می داد که نمی خواستیم بپذیریم و تنها کسی که در همان ساعات اولیه پذیرفت اتفاق شومی در پیش است حمزه بود که به واسطه تجربۀ اعدام برادرانش (محمدعلی و جعفر) و شرایط مشابهی که در آن قرار گرفته بود می دانست و ما نمی خواستیم بپذیریم که قرار است رخت عزای دیگری بر تن کوردستان بپوشانند و نامتان تا ابد با اشک و خون پیوند خورد و همچو فرزاد عزیز و همیشه رفیق شوید.

ساعت یک ربع به دو بود که تو را به جوخۀ مرگ فراخواندند و ناخواسته و برای اولین و آخرین بار با نگرانی به تو گفتم به کجا میروی و سر برگرداندی و با لبخند گفتی چیزی نیست میروم به مادر تلفن بزنم چرا که روز قبلش رئیس زندان تو را خواسته بود و گفته بود فردایش به تو تلفن می دهد که به مادر زنگ بزنی و آن روز صبح که برای پیگیری به دفتر مدیریت رفتی، گفتند ظهر صدایت میکنند و ظهر که شد و با آن لبخند زیبا و دردآورت که تا ابد وجودم را به آتشی کشید که حتی گریستن در آغوش دایکه و دیده هم آرامم نمیکند، رفتی و دیگر برنگشتی؛ و شاید به فاصلۀ ده دقیقه لقمان را خواستند و کاش چشم هایم کور میشد و پاهایم پودر میشد و سراغش نمی رفتم که رفتم و این درد تا به آخرین نفس همراهم خواهد بود، که چرا باید برای به قتلگاه فرستادن بیدارش میکردم؛ ولی صدایش کردم و چند لحظه ای نگذشته بود که با هشدار بچه ها مبنی بر اینکه زانیار و لقمان هیچوقت در این ده سال با هم به نگهبانی نمی رفتند استرس وجودم را فرا گرفت و به دنبال لقمان رفتم. ولی او که همیشه با وسواس خاصی پس از خواب نیم ساعتی شست و شوی دست و صورت و برخاستنش از خواب طول می کشید این بار در کمتر از چند دقیقه رفته بود و وقتی به نگهبانی رفتم گفتند که او رفته است و پس از آنکه فهمیدیم تلفن های بند را نیز قطع کرده اند، باز ما را از دلخوشی برگشتنشان جدا نکرد و فقط حمزه بود که می دانست حادثه تلخی در انتظار است؛ و هر جور بود در بی خوابی و بی تابی پنجشنبه و جمعه اش به شنبه ای رسید که به خاطر تعطیلی زندان نمی شد کاری کرد و شنبه صبح به نگهبانی رفتم که به مدیریت زندان احضار شدم و اینکه منکر می شد و می گفت نهادهای امنیتی بچه ها را از بند برده اند و وقتی با این گفته اش خوشحال شدم که در اوین اعدام نمی کنند، آب پاکی را علیرغم انکارش بر دستانم ریخت که گفت «اینها هزار سوراخ برای اعدام دارند»؛ ولی دروغ می گفت چون بر جنازه هایشان نوشته بودند «اعدامی های رجایی شهر» و روز قبل از آن در آخرین ملاقات زانیار با دیار که تنها خواسته اش این بود که دایکه و دیده تنها نمانند و با حضور معاونت زندان و انکار وی انجام شده بود، به او گفته بودی با آنکه آنقدر بی شرف است است که منکر اعدام می شود ولی طناب دار را می بوسد و بر گردن می اندازد.

آن روز صبح هم که آرش علیرغم میلش و با اصرار به بیمارستان رفت، کارتکس (برگ، هویت زندانی) بچه ها را جلوی درب زندان دیده بود و اینکه از چند هفته قبل سالن یازده را که زندانیان قتلی و کلاهبردار بودند را به جای دیگری منتقل کرده بودند که در آن چند روز راه ارتباطی ای باقی نماند، و آوردن رامین به آنجا و نگهداشتنش در بند دیگر و انفرادی و اینکه روز قبلش زانیار را فراخواندند که بگویند فردایش تلفن دارد و صبح زود که رفته بود گفته بودند که رئیس زندان نیست و ظهرش او را صدا کردند، همه نشانه هایی از این واقعیت تلخ بود که قربانگاه بار دیگر آماده شده بود که اینبار با خون زانیار و لقمان و رامین ارتزاق کند…

و نگاه هایی که به زیرنویس تلویزیون دوخته شده بود و از ترس خودم را در سلول حبس کردم و آمدن پیام و زارزار گریه کردنش که کسی نبود آرامش کند، خبر از داغی ابدی بود که آن ۱۷ شهریور لعنتی با خونی نوشته شد که از آن ما بود و پس از رفتنتان چراغ سالن خاموش شد و بارها گفتم و نوشتم که پس از شما بریدم و تار و پودم در آتش نبودنتان سوخت و خاکستر باد گرفته ای شدم که از آن سالن و سلول خون گرفته ای که جای جایش یاد و خاطره تان بود، بریدم و کم آوردم و در خود فرو ریختم، آنچنان که هزار برابر تلختر و کشنده تر از مرگ مادری بود که پس از سه روز فهمیدم؛ و شهریور تا همیشه برایم ماه خونی شد که عزیزترین عزیزانم و رفیق رفیقانم همچو «شاهرخ» در آن به خون غلطیدند و از هرچه بود و هست بریدم. و در آخرین نگاه و کلام زانیار رها شدم که گفتم:

«بو کو اچین کاکه گیان» (کجا میری برادرجان)، خندیدی و گفتی: «شتی نیه اچم تلفون بیکم بو دایکم» (چیزی نیست میروم به مادر تلفن کنم)

مگر می شود در خود نبرید، وقتی که پس از ترور پدر هم نتوانستند امید را از تو بگیرند؛ وقتی که شانه هایم در آن چند روز برای اولین و آخرین بار با «دایه گیان» نجم الدین همراه گریه هایت بود، برای پدری که سال ها مرگ از او گریزان بود و به کمینش نشسته بود، و نوشتی که حتی از سنگ قبرش هم در هراسند و پس از آن می گفتید حال که کاک اقبال را کشته اند شما را هم می کشند و اینگونه نیز شد، ولی آنقدر قوی بودی که به مادر نوشتی خواهرت را آنگونه بزرگ کند که حتی از قاتلین پدر کینه ای به دل نگیرد و ببخشد؛ ولی من هرگز نمیتوانم کاکه گیان، که نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.

(از توئیتر سعید شیرزاد)

وەڵامێک بنووسە

پۆستی ئەلکترۆنیکەت بڵاو ناکرێتەوە . خانە پێویستەکان دەستنیشانکراون بە *